ذبيح الله صفا
724
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چون [ دل ] بينا ندارى رهبر مردم مباش * عقل خندد چون دليل كاروان بيند ضرير نان خوان پادشاهانت نيايد در نظر * گر برون آيى ز حرص خويش چون موى از خمير پايمالان طريقت بر رهت افتادهاند * از تو چون خواهند يارى سرمگردان ، دستگير در سخن گفتن گرت باشد فوايد نرمگو * بانگ بىحاصل مكن لاخير فى صوت الحمير خوش نمايد عاشقان را نرمگويى از قلم * چون غرض علمست بىمعنيست فرياد صَرير در جوانى از تو آيد كار پيران حكيم * گر كند ارشاد نفس جاهلت را عقل پير شيب آنكس را نذير « 1 » آمد كه ترسد از وفا * هركه جويد نيستى او را نذير « 2 » آمد بشير مىنشيند باز بر دستت بميل خويشتن * هرزمان دامى مساز و زاغ و كرگس را مگير نانپرستان عقل را مغلوب شهوت كردهاند * حيف باشد خسروى بر دست كنعانى اسير از توانايى و دانايى شود كارت تمام * فكر بايد بعد از آن معنى باخلاص ضمير سعى انسان را اگر يارى « 3 » دهد توفيق حق * يُحصَلُ المطلوبُ سهلا انّه نِعمَ النّصير طاعت و تقوى گزين وز معصيت پرهيز كن * تا نباشد چون شياطين موضعت بئس المصير نرمخويى كن كه چون صورت پذيرد « 4 » خوى نرم * در قيامت جامه « 5 » يى باشد تنت را از حرير حسن خلق و علم و تقوى را بود صورت بهشت * خوى زشت و جهل و عصيان را بود هيأت سعير بد مكن زنهار تا آنجا نگيرى در كنار * زنگيى كز روى زشتش ننگ دارد رنگ قير گر چو خضرت مشرب از آب حيوة حكمتست * زنده مانى تا بود گردون گردان را مسير چون به خدمت در ميانبندى ميان مردانه بند * تا ز تن جان برنيايد دل ز خدمت بر مگير با ملامت نان مده كز ترشى پيشانيت * تلخ گردد در دهان دوستان خرما و شير بىتكلّف در ميان نه با عزيزان ما حَضَر * گر ميان سفره خود يك لقمه نانست اى فقير دامن اصحابِ دل را گر بدست آوردهاى * از جهانت صحبت اين قوم باشد دستگير
--> ( 1 ) - در اصل : بدير ( 2 ) - در اصل : نظير ( 3 ) - در اصل : بارى ( 4 ) - در اصل : پذير ( 5 ) - در اصل : خانه